با اشکهاي جاري از ديدگانمان
با بغض هاي خفته ی در عمق جانمان
بايد قصيدها بسرايم براي تو
با لاله هاي پرپر و بي باغبانمان
ما دردها کشيده که تا جان گرفته ايم
از اشکها که مانده ته استکانمان
از نسل تندريم و در امواج بي قرار
ساحل شنيده غرش اتشفشانمان
ما نخل زاده ايم و چنان نخل سربلند
فخر و غرور فصل بهاران ازانمان
اينک بنفشه ها به کبوتر سپرده اند
تا وا کند بنام رهايي زبانمان
((ايات)) من در اینه ها مي سرايمت
دشمن اگر دوباره بدوزد دهانمان
هر چند ز نسل تندر و بارانم
نادار و فقیر و بی سر و سامانم
هر صبح الطلوع روم کارگری
دلخوش شده ام مهندسی میخوانم.
.
این چند بیت هم تقدیم به تمام شهدای دانشجو با خصوص ان دسته از شهدایی که در اسمانها مشهورتر از روی زمین اند.
ای یار دانشجوی من" انان که رفتند
از نسل باران "چشمه سار و رود بودند
هر یک به تنهایی بتان را می شکستند
انان خلیل دوره نمرود بودند.
اینک که ما در سنگر انان نشستیم
با اینکه شهری ساکت و خاموش داریم
ما اتش در زیر خاکستر نهانیم
ما با خلیلیم و تبر بر دوش داریم
این غزل را در سوگ استاد سقایی یگانه اسطوره موسیقی لرستان سروده ام .(روحش شاد و یادش گرامی.)
قاصدک یار سفر کرد دلم غمگین است
کوچه انگار عزادار غمی دیرین است
موسم کوچ پرستوی سفر کرده هنوز
یک شب سرد زمستانی فروردین است
انکه با افسر خورشید رقابت می کرد
دست تقدیر به خون جگرش رنگین است
با همان لفظ صمیمانه به او می گویم
به خدا داغ شما بر همگان سنگین است
ساز کن با من بیچاره بخوان اوازت
التیام دل پر درد من مسکین است
ساز کن نغمه این حنجره داوودی
یادگار نی و نی نامه شمس الدین است
بیستون یافته و کشته فرهادی که
تا ابد زنده به یاد سخنی شیرین است
ساقیا جام سقایی به من خسته بده
.....
توضیح:(یافته:نام مرتفع ترین قله سفید کوه لرستان
شهر تنهايي
من از اين شهر خواهم رفت ،اينجا جاي ماندن نيست
براي بلبلي چون من هواي نغمه خواندن نيست
براي من كه در اوج تجلي لانه مي سازم
مجالي ،فرصتي،شوقي ،براي پر گشادن نيست
از ان روزي كه اهل شهر بذر غصه ميكارند
به قدر يك وجب خاكي براي گل نشاندن نيست
در اين پس كوچه هاي سرد و ظلماني رفيقانم
به ناكامي اسيرند و مجال جان فشاندن نيست
و در ان سو هزاران مرد مجنون در تب و تابند
و ليلي در خيالش اشتياق بوسه دادن نيست
براي شرح غمهاي من و يك شهر تنهايي
خدا در دست ياراي قلم بر صفحه راندن نيست
من از اين شهر خواهم رفت،تنها،بي صدا،ارام
...........
همسایه رعد و غرش طوفانیم
ما گردش روزگار بی سامان را
بر وفق مراد خویش میگردانیم
یک چند نحیف و زار و بیمار شدیم
تا لایق دیدار رخ یار شدیم
از بخت بد و طالع برگشته ما
یک دفعه ز خواب ناز بیدار شدیم
ای ستاره شب افروز در این سرای ظلمت
رهنمای شب نوردان ای رفیق کهکشانی
شب رسید و دیده گریان و در ارزوی وصلت
شوق ارزو نمیرد به شراب شوکرانی
همسنگرم حال وهوای دیگری داشت
از عمق چشمانی که هم رنگ خدا بود
اشک از جبین بر چهره سجاده می کاشت
امشب کنار خاکریزی غرق احساس
چشمی کجا تا بنگرد الاله ها را
از عمق چشمان یتیمی میتوان خواند
راز به خون غلطیدن پروانه ها را
سنگر دگر در پیش ما معنا ندارد
ما رهسپار وادی ایینه هستیم
در جوهری از فرق خونین شهیدان
با اسمانها بیعتی مردانه بستیم
گم کرده ام در کوچه هایی سرد وخاموش
صد واژه از گلواژهای دفترم را
در هاله ای گرد اسارت می شنیدم
دیشب صدای ناله هم سنگرم را
او رفت و چندین سال بعد از رفتن او
لبخند ما دیگر تماشایی ندارد
ما زندگان مرده ایم وزندگانی
در پیش چشم مرده معنایی ندارد
او رفت و باخود قصه ایینه را برد
ما مانده ایم و کوله بار خاطراتش
یک مادری در اتش حسرت نشسته
ما مانده ایم و گریه های سوزناکش
ای رهروان خسته او را می توان یافت
او سالکی از شهر مردان خدا بود
جانانه می غرید در طوفانی از اشک
حقا که او هم صحبت پروانه ها بود
ای واژهای گنگ و سرکش رحمت ارید
دستان ما دیگر توانایی ندارد
هر انچه در وصف شهیدان مینویسیم
در پیش مردان خدا جایی ندارد
ما عهد خود در تابش مهتاب بستیم
پشت پرستشگاه شیطان را شکستیم
بعد از محمد با علی بستیم میثاق
ما تا قیامت مقتدای رهبر استم
در اتش هرمانم از هجر رخت جانا
هر چند كه خواندي تو اين نامه ناخوانا
هر گوشه نشان از تو:هر موج روان از تو
غافل ز چه پيمودم در راه تو منزلها
ما مست و سرافرازيم:بر عشق تومينازيم
چنديست كه بر بستيم از شوق تو محملها
از شوق وصالت دل ديوانه و هر جايست
مرحم ننهي جانا بر قلب پريشانها
بنويسم و بنگارم :تا رام كنم جانم
پر گشت ز اوصافت اوراق مصاحفها
ما مست و سرافرازيم:بر عشق تو مينازيم
چنديست كه بر بستيم از شوق تو محلها
سرگشته و حيرانيم :عمريست كه ميدانيم
گز عشق پديد امد اين قطعه و ديوان ها
هر چند خطا گفتيم :دانم كه ز الطافت
هر لحظه نهي تاجي بر تارك عصيانها
و از شهري كه نامش را نشانش را تو مي داني
برايت مي نويسم اي پري ارزوهايم
لبان تشنه مي دانند دوشادوش باراني
زبس از شوق ديدارت شدم مجنون وسرگردان
به بند تار گيسويت شدم محبوس وزنداني
بگو تا كي كشم بار ملامت دلبرم شمس اهورايم
تو خود گفتي به پايان مي رسد شبهاي طوفاني
زمين ويران زمان ويران جهان ويرانه در ويران
بيا ويران كن اين ويرانه را اي روح رحماني
نمي پرسي زشرح بيقراري بيكسيها سوز جان كندن
سخن از برف و بوران است و سرماي زمستاني
ببار اي ابر باران زا كوير تشنه كامم من
عزيزم من يقين دارم تو از نسل بهاراني
مرا جز با غم عشقت سر سوداي ديگر نيست
دلم عمريست مي داند برايش خط پاياني